تبلیغات
از هر دری سخنی - ببخشید، شما خدا هستید؟


لطفا از تمام مطالب بازدید فر مائید- همه آنچه می خواهید اینجاست



ببخشید، شما خدا هستید؟

شب کریسمس بود وهوا ،سرد و برفی.

پسرک  در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو  ،کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد ،انگار که با نگاهش ،نداشته هایش را از خدا طلب می کرد،انگاری با چشم هایش آرزو می کرد.

خانمی قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.

-آهای اقا پسر!

پسر برگشت و به سمت خانم رفت. وقتی آن خانم کفش ها رابه او داد ، چشمانش برق می زد. پسرک با چشم های خوشحال و صدای لرزان پرسید:

-شما خدا هستید؟

- نه پسرم ،من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

***




طبقه بندی: داستانک، 
برچسب ها: کریسمس، هوا، برفی، خیابان، فروشگاه، برق، خوشحال،  

تاریخ : 1 شهریور 94 | 20:54 | نویسنده : افشین سنجابی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب از هر دری سخنی نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By: choharghapi.mihanblog.com:.


  • ایران اسکوتر